شیخ بی چراغ

این شیخ چراغ خویش را گم کرده است!

دالان

دنیایی از دغدغه ها، نگرانی ها و احساس شکست ها آوار است روی سرم. هر خبری با خود داستان جدیدی را پدید میآورد. هر آدم موفقی ته دلم را می لرزاند و هر مسیر جدیدی تردیدهایم را بیشتر می کند. و من مانده ام که با این حجم مشغولیت ها چگونه کنار بیایم. اکثر وقت ها پاورچین پاورچین از کنارشان رد می شوم تا متوجه حضورم نشوند و گیر ندهند. گاهی هم خیلی آرام  طوری که بقیه بیدار نشوند، از بینشان جرکت می کنم و سراغ یکیشان می روم، بیدارش می کنم تا با هم فرار کنیم. اما وقتی همه بیدارند و می افتم توی دالانی که خودشان با دست هایشان ساخته اند، ضربات پیاپی آن ها است که بر سرم فرود می آید و من فقط باید از این دالان بگذرم، بی هیچ سخنی، هیچ گلایه ای، هیچ.

۰ نظر

دردهای من...

دردهای من جامه نیستند

تا ز تن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان برآورم...


پست هایم خیلی رنگ و بوی مرگ گرفته اند! ولی مرگ است و توجهی که به سمت خودش جلب می کند دیگر.

زن از ویرانه های سقف فروریخته اش چوب جمع میکند تا شب بتوانند آتش روشن کنند و بچه ها را گرم نگه دارند.

او هنوز مقید بود که از درِ خانه رفت و آمد کند، گویی هنوز خانه پابرجا بود.

عکاس: مریم صفرزاده

(برای دیدن بزرگتر عکس کلیک کنید)


شعر از قیصر

۰ نظر

مرگ

چیزی یارای مقابله با ابهت مرگ را ندارد. و این میان، سیلی از غم و تلخ کامی و بهت است که می ماند.

۰ نظر

وفتی خودت را (مجبوری) در آینه ببینی!

وقتی چیزی می خوانم که عمیق ترین درونیات مرا بیرون می کشند و تف می کنند توی صورتم (همین قدر زشت و وحشتناک)، مثل این می ماند که خواب باشی (و در مراحل عمیق خواب هم باشی)، و خواب ببینی یک نفر یک سطل پر را از ارتفاع نه چندان کم روی صورتت خالی کند و همزمان دیگری سیلی محکمی را به گوشت بنوازد و هردوی این ها را با تمام وجود حس کنی، انگار که واقعا چنین کاری با تو کرده اند و به طرز دردناکی از خواب بیدار شوی. می مانی چه باید بکنی. با اینکه چند ساعت بعد شاید جز خاطره مبهم و کمی ترسناک از آن خواب چیز دیگری در ذهنت نباشد، اما در همان دقایق اول، حس میکنی خالی شده ای. انگار چشم باز کردی و وسط یک کویری که هیچ طرفش اثری از هیچ حنبنده ای نیست. نه دستاویزی داری، نه می توانی کسی را سرزنش کنی و نه هیچ چیز دیگر. خالی شده ای.
روبرو شدن با واقعیت ها همین قدر ترسناک است برای من. وقتی به آن ها فکر می کنم (در واقع چیزی می خوانم که مرا مجبور می کند به آن ها فکر کنم)، تردید همیشگی تمام وجودم را می گیرد و همان ناامیدی و پوچی آشنا به سراغم می آید.

نمی خواهم زندگی احمقانه ای داشته باشم، ولی وقتی با واقعیت های خودم روبرو می شوم، چیزی بیشتر از یک شکلک مضحک نمی بینم!
۰ نظر

مرگ بازی

خیلی ها مرگ را به بازی گرفته اند، اما هرکس به شیوه خودش!


#خودکشی_دختران_نوجوان_اصفهانی

۰ نظر

ای دریغ و حسرت همیشگی

خدا بیامرزدت قیصر.

می تونم بگم روز درگذشت قیصر امین پور، نقطه عطف زندگی من بود. کم و کیفش بماند.

8 آبان 86


حرف‌های ما هنوز ناتمام ....

تا نگاه می‌کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن‌که با خبر شوی

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود

آی .....

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

         چقدر زود 

                     دیر می‌شود!


۰ نظر

یقین و باور

بعد از دیدن نمایش 1978، یاد نوشته یکی از دوستان افتادم که قبلا توی وبلاگش خونده بودم. بخونیدش.

لینک

۰ نظر

روایت، درک، همراهی، همذات پنداری

"سینما برای من یعنی تصاویر و صداهایی که چیزهای جدیدی را از دنیای آشنای پیرامونم برایم فاش می‌کنند. سینما برای من یعنی آشنایی با مفاهیم و ایده‌ها و زندگی‌هایی که تا چند دقیقه قبل فکر می‌کردم وجود خارجی ندارند. سینما یعنی شناختن انسان‌ها و احساسات و درگیری‌ها و آشوب‌ها و نگاه‌هایی که تا قبل از این درکشان نمی‌کردم. سینما یعنی حس کردن غم‌ها و لرزش‌ها و اشک‌ها و امیدها و ناله‌های بی‌صدایی که تاکنون فکر نمی‌کردم کسی در جایی از این کره‌ی خاکی آنها را به‌طور دست‌اول تجربه کرده است. سینما یعنی بیرون آمدن از نادانی و بی‌اعتنایی. یعنی همذا‌ت‌پنداری. ما حتما توانایی زندگی کردنِ زندگی دیگران را نداریم. نمی‌دانیم زندگی در فلان نقطه‌ی دنیا به چه شکلی است و بزرگ شدن در شرایط دیگری چه تغییری در ما ایجاد می‌کرد. اما سینما یا به‌طور کلی مفهوم داستانگویی این فرصت را فراهم می‌کند تا صدها و هزاران ‌بار از نو زندگی کنیم. و بهتر از این، زندگی دیگران را زندگی کنیم. این دومی خیلی مهم است. از آنجایی که یکی از ویژگی‌های معرف اما بد انسان‌ها قضاوتشان و عدم توانایی‌شان در به رسمیت شناختن پیچیدگی سرسام‌آور زندگی است، همه‌ی ما به کلاس‌های درس زیادی برای کنترل کردن این حس‌مان نیاز داریم و سینما بهترین کلاس درس ممکن برای آموزش نحوه و چرایی همذات‌پنداری با انسان‌های اطراف‌مان است و سینما بهترین چیزی است که چشممان را به روی آن پیچیدگی‌ها که از آنها فراری هستیم باز می‌کند."

رضا حاج محمدی

اگر می خواهید سینما را لمس کنید، حتما دو فیلم "مهتاب (Moonlight)" و "منچستر بای د سی (Manchester by the Sea)" را ببینید. البته اگر صرفا طرفدار فیلم های اکشن و هیجان انگیز با ریتم سریع هستید شاید چندان لذت نبرید.

۰ نظر

لذت با هم بودن

دیروز که اولین جلسه کارگاه تئاتر دانشگاه رو رفتم، خیلی چسبید. حدود بیست نفر با هم می خندیدیم. چقدر خوبه این جور کارا و با بقیه بودن ها. چیزی که شاید من خیلی ازش دور شدم.

بعضی وقتا آدم می دونه چیکار باید بکنه تا امیدوارانه تر زندگی کنه و با اشتیاق بیشتر؛ ولی بازم تنبلیش میاد، یا شایدم می ترسه و این خیلی بده.

۰ نظر

هوا را پنجه می سایم، می بینی؟!


۰ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان